به توکل نام اعظمت ، بسم الله الرحمن الرحیم 

سلام به همگی :) خوبین ؟! 

20 روز گذشت و تموم شد و من موندم و خاطراتش :) اتفاقایی افتاد و آدمایی دیدم که طرز دیدم رو به مسائل مختلف عوض کرد :) باعث شد درباره بعضی باورهای سابق خودم بیشتر فکر کنم :) 

صبح موقع بیدار شدن صدای پرنده ها رو می شنیدی و می تونستی طلوع آفتاب رو تماشا کنی :) همین خودش بهت یه حس تازگی می داد . بدون هیچ فکری ، بدون هیچ ترسی ، پر از حال خوب و انگیزه کارا رو شروع می کردی :) 

کارا مختلف بود و خطر هم داشت ولی به شیرینی هدفت می ارزید :) 

صبحونه نون و پنیر و هندونه چه می چسبید :) زندگی کردن جایی که نه آنتن موبایل هست ، نه تلویزیون ، نه خبرهای نا امید کننده که هر روز می شنوی و نه هیچی ، تنها چیزی که بود حال خوب بود و البته خستگی کار :)) بایدم به آدم بچسبه :) عصر برا دیدن غروب آفتاب می رفتم بالا کوه و آروم آروم تاریک شدن منطقه و روشن شدن چراغ روستاهای اطراف و آتیش چوپانای دور و بر رو می دیدم :) 

شبا آسمون انقدر تمیز و صاف بود که می تونستی دو هزار تا ستاره رو ببینی تو آسمون و یه ساعت بهش خیره شی و فکر کنی به کل زندگیت :) اصلا همه چی لذت خودشو داشت و فکرت درگیر هیچ.چیز بیخودی نبود ...

دلتنگ می شدم برا خونه و دوستام و ... 

ولی برام خیلی با ارزش بود این 20 رور ...